پارت هفتاد و دوم :

من و بابک تا یه ربع، بیست دقیقه دیگه میرسیم فرهنگسرای اشراق. بابک میگه شماها جلوی در فرهنگسرا منتظر ما بمونید تا ما برسیم با هم بریم داخل.»
برای چند ثانیه چشمانش تار شد . گوشی در دستانش به اندازه ی یک کوه سنگین شده بود و احساس میکرد توان نگه داشتن آن را ندارد . بیش از ده بار پیام را نگاه کرد و هر بار قلبش یکی بیشتر از قبل زد. گلویش مثل چوب کبریت خشک شده بود. اندک بزاق دهانش را فرو داد و س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    فک میکردم پدرش یکی شونو میکشه ولی نه اینجوری،خداکنه چیزیش نشه...

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    آمین😉

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️